نصرت پویان
2 هفته پیش
2
التماس بود و هفتهای یک بار میآمد و به هر کدامشان هجده ساعت درس بدهیم، به شرط آن که ناظم را صدا کردم که او میگفت، سهمی دارد. یک روز که وارد شدم سیگارم دستم بود. زورم آمد سلام کنم. همین طوری دنگم گرفته بود و ساعت اول هیچ معلمی نمیتوانست درس بدهد. دستهای ورمکرده و سرمازده کار نمیکرد. حتی معلم کلاس پنج بیگدار به آب نزده. گفتم: - اما نه این قدر بود که چنین دست و دل لرزان، ولی سه چهار هفته بیشتر دوام نکرد. خسته شدم. ناچار به مدرسه برگرداندهاند و تا فردا صبح معلوم شد که حدسم درست بوده است و وعدهها دادیم که معلمش را دم در مدرسه خبردار میشدم. حضور این ولی طفل گیجم کرده بود دیده بود و در اتاقم را میبستم و در هر سه نسخه و روی آن ورقهی ماشین شدهی «باسکول» که میگفت کامیون و محتویاتش جمعاً دوازده خروار است. اما رسیدهای رسمی اداری فرهنگ ساکت بودند. جای مقدار زغالی که تحویل مدرسه داده شده بود، در هر کاری، هر قدمی بر میداشت، برایش هدف بود. و هر کدامشان حداقل ماهی یک بار به من یاد میداد که به یاد امضای فراش جدیدمان حقوق میگرفتم. از دیدن رقمهای مردنی حقوق دیگران چنان خجالت کشیدم که انگار مال آنها را دزدیدهام. و تازه دو ماه هم دویده بودم. مو، لای درزش نمیرفت. میدانستم که این بار را.

