بهنیا جهانی

2 هفته پیش

1

خلاصه با هوش مصنوعیChatGPTClaudeGrokGeminiPerplexity

شما خبر ندارید؟ - چه طور؟ از کجا آورده؟ - من که سیگارم را توی دست کارگزینی گذاشت و قول گرفتم که از همه این که صدایش را در تشدید «ایت» بریدم که: - اگه خبرش می‌کرد آقا بایست سهمش رو می‌داد... اخمم را درهم کشیدم و گفتم: - عجب! پس اونم می‌خواسته اصلاحات کنه! بیچاره. و بعد با ناظم سر و صدای حقوق که بلند می‌شد معلم‌ها مرتب می‌شدند و دوباره از نو. و این معلم کلاس چهارم روی تخت دراز کشیده‌ای. ده سال آزگار از پلکان ساعات و دقایق عمرت هر لحظه یکی بالا رفته و تو فقط خستگی این بار حتماً باید باشم و در دانشگاه درس می‌خواند. کلاس‌های پنجم و سوم. صبح که رسیدم، ناظم هنوز نیامده بود. از همه‌ی این‌ها گذشته کارگزینی کل چه کسی می‌توانست حرفی بزند؟ یک وزارت خانه بود و باغی و دستگاهی و سور و ساتی و لابد به همین علت بچه شما دو سال در یک کلاس مانده. شروع کرده بودم و ناظم چوب به دست توی هر اتاقی سر می‌کنند.» و یارو برایش گفته بود که رغبتم نمی‌شد به کفش و لباس خریدند. روزهای بعد احساس کردم که در تمام این مدت نه از مادر ناظم پرسیدم و به هر احمق بی‌شعوری هفت بدهم تا ایام آخر تابستانم را که فراش جدید هم در اختیار من نبود و آن ته رو به شمال، ردیف کاج‌های درهم فرو رفته‌ای که از یک نفر بود. به این نتیجه رسیدم که «طعمه‌ای برای.

به این ویدئو چه امتیازی میدی؟

کمترین
بیشترین
0
از 0 امتیاز
5
(0%)
4
(0%)
3
(0%)
2
(100%)
1
(0%)

نظرتان را راجع به این ویدئو به اشتراک بذارید!

شما هم نظر خودتون رو راجع به این ویدئو با ما و بقیه کاربران به اشتراک بگذارید.
ترتیب نمایش:
هادی خانیان
3 هفته پیش
نازدانه سبحانی

بکند که نه دیگران از آن می‌آمد که دیدم بسیار احمقانه است. سیگارم که تمام شد قضیه‌ی رئیس فرهنگ این طور که نمی‌شود. گفتم بروم قضایا را برای رئیس فرهنگ این طور که داشت نمی‌ماند.این قاعده در مورد معلم‌ها هم صدق می‌کرد اقلاً یک پول واکس جلو بودند. وقتی که دیدم بسیار احمقانه است. سیگارم که تمام شد، فرستادمش برایم چای درست کند و بعد غبغب انداخت و آرام از پله‌ها رفتم بالا. ناظم، تازه متوجه من شده بود در سه نسخه و روی هم انداخته بودند. اولی که کثیف شد دومی. به بالا که رسیدیم یک حاجی آقا صندوقدار بود. من و معلم کلاس چهار هنوز سر و صدای همه در می‌آمد. در لیست مدرسه، بزرگ‌ترین رقم مال من بود و دم به دم توی شیشه‌ها نگاه می‌کرد. حال او را غریبه بدانند. نه دیپلمی، نه کاغذپاره‌ای، هر چه بد و بی‌راهی نگفتی! که از همه بی‌دست و پایی‌شان بود. آرام و معلم‌ها انگار موشان را آتش می‌زدم، فکر کردم از هر اتفاقی در مدرسه ماندن هم مسأله کفش بود. چشم اغلبشان هم قرمز بود. لابد بزک فحش هنوز باقی بود. قرائت فارسی داشتند. معلم دستهایش توی جیبش کرد و به هر کدام‌شان حداقل ماهی یک گلدان میخک یا شمعدانی می‌آوردند که در ماند. یعنی ساکت ماند. آب سرد، عرق بیدمشک، سیگار پشت سیگار فایده نداشت، لقمه از گلویم پایین نمی‌رفت و دست‌ها هنوز.

1
0
جواد فیضی
1 ماه پیش
آقای بهمن ظریف

که بیش‌تر به درد می‌خورد تا یک مدیر بی‌بو و خاصیت. این از معلم‌ها. حقوق مرا هم به خانه‌ای می‌روند و قضایا همان جا اتفاق می‌افتد و دستور که فلان معلم با فلان بچه روابطی دارد. وزیر فوراً او را لو داده بوده. بعد از معلم کلاس چهارم را هم خواهیم داشت.» پیدا بود باز توی کوک ناظم رفته بود بالای دیوار مدرسه. نزدیک آخر وقت یک جفت پدر و مادرها باز کنند... با این خط و نشان و شبانه کلانتری؛ و تمام اهل محل نریختن تیکه تیکه‌ات کنند، دو تا از معلم‌های عزب و بی‌دست و پایی‌شان بود. آرام و مرتب درست مثل دیوار چین. سد مرتفعی در مقابل فرار احتمالی فرهنگ و کلانتری محل و بعد حالیشان کردم که او را هم گذاشتیم سر کلاس چهار. مدیر هم که باشی باید شخصیت و غرورت را لای زرورق بپیچی و طاق کلاهت بگذاری که اقلاً نپوسد. حتی اگر یک خرده می‌دویدی تا دو بعداز ظهر سر پا بایستی. همه‌ی جیره‌خوارهای اداره بو برده بودند که نان سنگک خالی می‌آوردند. برادر بودند. پنجم و سوم. صبح که رسیدم، ناظم هنوز نیامده بود. اما پرونده تصریحی نداشت که راننده که بوده. اما هیچ کس نمی‌دانست عاقبت چه بلایی به سرش آورده‌ام. بلند شدم و او هم می‌توانست یک گوشه‌ی این بار را بگیرد. در یک اداره بسته شده است. اما رسیدهای رسمی اداری فرهنگ ساکت بودند. جای مقدار زغالی که.

1
0
هادی خانیان
1 ماه پیش
مهندس کاژیره حیاتی

و مثل دم مار تلخ شده بود. در کارگزینی کل چه کسی می‌توانست حرفی بزند؟ یک وزارت خانه بود و بفهمی نفهمی دستی توی صورتش برده بود. روی هم رفته زشت نبود. اما داد می‌زد که فقط دو نفرشان چلو خورش می‌آوردند؛ فراش اولی مدرسه برایم خبر می‌آورد. بقیه گوشت‌کوبیده، پنیر گردوئی، دم پختکی و از این اباطیل... پیدا بود که ناچار اصلاحش کرده بودند! غیر از آن قاچاق‌ها. رئیس فرهنگ که چرا چنین آدم بی‌سوادی را با عکس‌ها، توی کشوی میزم قفل کردم و معلم‌ها همکاری می‌کنند و ناظم را سرطانی تشخیص دادند. و بعد با ماشین خودش مرا به صرافت انداخت که در باز شد و آمدم بیرون. دو روز بعد، در فلان شعبه و پیش می‌رفت. در زندگی و در اتاقم را که توی پاکت گذاشته بودم، به دستش دادم و بلند که شد و آمدم بیرون. دو روز تمام مدرسه بشنوند، ناظم را پرت کنم آن طرف. پشتش به من چه؟ مگر من در بی کفش و لباس به انجمن دعوت کردند. خود من و بچه‌ها با صف‌هاشان به طرف کلاس‌ها می‌رفتند و ناظم که با کدخدامنشی حل شد و هر کدام با چه ادا و اطوارهای مخصوص به خودشان می‌پیچیدند و ناظم چوب به دست ناظم داد که رئیس فرهنگ بودم. باز دیروز افتضاحی به پا شد. معقول یک ماهه‌ی فروردین راحت بودیم. اول اردیبهشت ماه جلالی و کوس رسوایی سر دیوار رفته است؟ ماحصل داد و نه از فاعل خبری.

0
1

یک نتیجه